قصه برای کودکان : عملیات نجات خرسی

زمان مطالعه : 4 دقیقه
تاریخ انتشار:
نظرات: بدون دیدگاه
امتیاز:
0
(0)

قصه جذاب و شنیدنی عملیات نجات خرسی

این هم یه قصه برای کودکان امیدوارم که خوشتون بیاد. تعطیلات تابستونی شروع شده بود و خانواده خرسی ها تصمیم داشتند برای دیدن مامان بزرگ و بابابزرگ به شهر اونها برن. خرس کوچولوها که اسمشون قهوه ای و فندقی بود خیلی خوشحال بودند و برای خداحافظی با دوستهاشون به لب رودخونه رفته بودند. بابا خرسی چمدونها رو داخل ماشین گذاشت و گفت :” ساعت 10 شده ، باید زودتر راه بیفتیم راه زیادی در پیش داریم. راستی قهوه ای و فندقی کجان؟ آماده شدند؟” مامان خرسی گفت:” اونها از صبح زود بیدار شدند و برای دیدن دوستهاشون به لب رودخونه رفتند . خرسی ها دوست داشتند قبل از رفتن با دوستهاشون خداحافظی کنند چون تا بعد از تعطیلات دیگه اونها رو نمی بینند.”

اشتباه خرس کوچولوها چی بود؟

بابا خرسی با ناراحتی گفت:” چرا دیروز این کار رو نکردند؟ راه خیلی زیادی در پیش داریم و باید هرچه زودتر راه بیفتیم که قبل از تاریک شدن هوا به اونجا برسیم. حالا باید تا کی منتظرشون بمونیم؟” مامان خرسی با مهربونی گفت:” بله درسته ولی اونها دو تا دوست جدید پیدا کردند که خیلی دوستشون دارند. بچه های سمور دریایی که خیلی هم مهربون هستند. دیگه باید کم کم برگردند”. بابا خرسی یه کم فکر کرد و گفت:” من یک فکر بهتری دارم! همه وسایل رو داخل ماشین می گذاریم و به لب رودخونه میریم و خرسی ها رو برمیداریم و راه میفتیم..”

 

دانلود اپلیکیشن پاپایو

چه اتفاقی لب رودخونه افتاد؟

مامان و بابا همه وسایل رو داخل ماشین گذاشتند و به لب رودخونه رفتند. از دور قهوه ای و فندقی رو دیدند که در حال صحبت با دوستهاشون بودند. مامان خرسی و بابا خرسی به نزدیکشون رفتند. بچه خرسی ها از دیدن مامان و بابا خوشحال شدند و گفتند:” بابا اینها دوستهای خوب ما هستند .نگاه کنید اونها برای ما هدیه هم آوردند” بعد هم بچه سمورها و لاک پشت و اردک کوچولو رو به بابا خرسی نشون دادند.

بابا خرسی گفت:” خوشحالم که دوستهای خوبی دارید! حالا زودتر بیایید که راه طولانی در پیش داریم” . قبل از اینکه خرسی ها راه بیفتند مامان و بابای بچه سمورها در حالی که بسته ای تو دستشون داشتند به اونها نزدیک شدند.

مامان سمور یه هدیه خوشمزه به خرس ها داد

مامان سمور گفت: “بچه سمورها به ما گفتند که شما امروز سفر طولانی در پیش دارید. ما براتون مقداری غذای دریایی آماده کردیم که توی راه بخورید. امیدوارم که دوست داشته باشید..” بابا خرسی که از دیدن ماهی ها هم تعجب کرده بود و هم خوشحال شده بود آب دهانش رو قورت داد و گفت:” واقعا ممنونم، من عاشق ماهی هستم . امیدوارم که برای درست کردنش به زحمت زیادی نیفتاده باشید..”  مامان سمور با مهربونی گفت:” نه اصلا ! ما اینجا غذاهای دریایی زیادی داریم. این هدیه رو از طرف ما قبول کنید..”

بابا سمور هم برای کمک به بابا خرسی اومد

بابا خرسی تشکر کرد و به سمت ماشین رفت تا غذاها رو داخل ماشین بگذاره. اون با خودش فکر کرد که خانواده سمورها خیلی مهربون هستند و بچه خرسی ها حق داشتند که برای خداحافظی با اونها به لب رودخونه اومدند. بابا خرسی وقتی به ماشین رسید متوجه شد که یکی از لاستیک ها پنچر شده . اون حالا مجبور بود که لاستیک پنچر شده رو عوض کنه. بابا خرسی سریع جک و وسایل پنچرگیری رو در آورد و مشغول پنچر گیری شد. بابا سمور هم برای کمک به بابا خرسی اومده بود.

یک اتفاق ترسناک

بابا خرسی لاستیک پنچر رو عوض کرده بود که ناگهان از صحنه ای که می دید شوکه شد. یک تمساح خیلی بزرگ از داخل رودخانه بیرون اومده بود و به سمور نزدیک می شد. اون باید سریع فکر می کرد و کاری می کرد. بابا خرسی سریع جک ماشین رو برداشت و با سرعت زیاد به طرف تمساح دوید.

بابا سمور حیرت زده خرسی رو نگاه می کرد. اون تازه تمساح وحشی رو دید که داره به طرفش میاد. سمورکه ترسیده بود شروع به دویدن کرد . خوشبختانه حالا دیگه بابا خرسی به دهان تمساح رسیده بود و جک ماشین را داخل دهان تمساح کرد.

وقتی بابا سمور نجات پیدا کرد

تمساح وحشی که جک داخل دهانش بود هرچقدر تلاش کرد نتونست دهان خودش رو ببنده و بابا سمور تونست فرار کنه و به بقیه خبر بده . تمساح که ناامید شده بود به سمت رودخونه رفت و بعد از تلاش زیاد بالاخره تونست اون جک رو از دهانش بیرون بندازه و به داخل آب بره . بابا سمور و بقیه از اینکه از دست تمساح نجات پیدا کرده بودند خیلی خوشحال بودند. بابا سمور به بابا خرسی گفت: ” ما از تو ممنونیم. تو تونستی با شجاعت اون تمساح رو فراری بدی و منو نجات بدی ..” بابا خرسی خندید و گفت : ” شما دوستهای ما هستید و ارزش دوستی به همین کمک کردن هاست. خیلی خوشحالم که قهوه ای و فندقی باعث شدند که ما با هم آشنا بشیم”

قهوه ای و فندقی و بچه سمورها از اینکه حالا دوستی شون به یک دوستی خانوادگی تبدیل شده بود خیلی خوشحال بودند. بعد از همه این ماجراها بالاخره خانواده خرسی ها از خانواده سمورها خداحافظی کردند و به سمت خونه مادربزرگ راه افتادند.

منبع: www.voolak.com

این مطلب چقدر مفید بود؟

برروی یکی از ستاره‌ها کلیک کنید!

میانگین نمرات 0 / 5. تعداد رای‌ها: 0

اولین فردی باشید که به این مطلب نمره می‌دهد!

دیدگاهتان را بنویسید