داستان الفبا در پاپایو

داستان الفبا در پاپایو
زمان مطالعه : 3 دقیقه
تاریخ انتشار:
نظرات: بدون دیدگاه
امتیاز:
0
(0)

آموزش حروف الفبا با داستان به کودکان

داستان شهر الفبا در بازی پاپایو می تواند کمک خیلی خوبی برای شما باشد که از طریق داستان و قصه گویی کودک را با حروف الفبا آشنا کنید. در این مطلب سه قصه کوتاه الف، ب و پ را برای شما قرار داده ام و منتظر نظرات شما هستم .

قصه آشنایی با الف

بچه ها دنیای ما از چند تا سیاره تشکیل شده . اسم یکی از اون سیاره ها زمین که ما توش زندگی میکنیم و اسم یکی دیگه از اون سیاره ها آپولون که پاپایو و خانواده اش اونجا زندگی میکنند. پاپایو از سیاره آپولون به شهر الفبا اومده تا حرفی که بابایو (بابای پاپایو) بهش گفته از اسم سیارشون گم شده رو پیدا کنه. آخه بهشون خبر رسیده توی زمین به سیاره اونا میگن آپولو. بعدا در مورد سیاره ها بیشتر صحبت میکنیم  و بهتون میگم به چی میگن سیاره اما الان بیاین با هم ببینیم پاپایو چطوری اون حرف گمشده رو پیدا میکنه.

 

دانلود اپلیکیشن پاپایو

پاپایو وارد شهر الفبا می شود

پاپایو وقتی وارد شهر الفبا شد یه خط دید که روی سرش کلاه داشت. رفت جلوتر و بهش گفت اسمت چیه کلاه دار؟ خط بهش گفت من الف هستم اما اگر کلاه بزارم دوستام بهم میگن آ . پاپایو به آ گفت اگر کلاه نزاری دیگه اسمی نداری ؟ الف به پاپایو گفت: اگر کلاه نزارم اسم های دیگه دارم اما بزار به وقتش اسم های منو یاد میگیری .

آ با کلاه و آ بی کلاه

پاپایو یکم فکر کرد و به خودش گفت: آ با کلاه آ بی کلاه یعنی چی ؟ مگه میشه اسم یه حرف با کلاه و بی کلاهش فرق بکنه؟ برای اینکه بیشتر با الف آشنا بشه و باهاش دوست بشه تا بتونه ازش برای پیدا کردن حرف گمشده کمک بگیره داستان اومدنش به زمین و شهر الفبا رو برای الف تعریف کرد بعد از تعریف کردن ماجرا به الف گفت: من از راه دوری اومدم خیلی تشنه ام خیلی گشنه ام برای خوردن چی داری؟

آ به پاپایو آب و آلبالو و آبنبات داد. بعد به پاپایو گفت : اگر کمک خواستی منو بلند صدا بزن آ من میام و پیدات میکنم.

پاپایو از آ خداحافظی کرد و به دنبال حرف گمشده رفت.

داستان آشنایی پاپایو با حرف ب

پاپایو بعد از اینکه از الف خداحافظی کرد، رفت که دنبال حرف بعدی بگرده . باد ملایمی داشت بوی خوبی رو توی شهر الفبا پخش میکرد.  پاپایو دنبال مسیر بوی خوب رفت تا رسید به یه خونه در خونه رو زد.

یک خط خوابیده که از دو طرف دستاشو بالا گرفته بود و یه دونه پا شبیه دایره داشت درو باز کرد. پاپایو ازش پرسید اسمت چیه؟ صاحب خونه که یه مرد مهربون بود گفت به من میگن ب اسم تو چیه؟ پاپایو خودشو معرفی کرد. بعد گفت: بوی خیلی خوبی از خونه تو میاد من خیلی گشنمه میشه من مهمون تو باشم؟ البته الف به من آب و آلبالو و آبنبات داده اما من سیر نشدم.

ب از کنار در رفت کنار و گفت: بله بفرمایید . اتفاقا من الان میخواستم به ب کوچیک بستنی و بادام و برنج خوشمزه بدم. بیا تو هم مهمون ما باش

پاپایو مهمون خونه ب شد

پاپایو رفت توی خونه و یه بچه خوشگل و بامزه دید که شبیه باباش بود اما یکم کوچیکتر. ب کوچیک سمت راستش یه دست داشت پای اونم مثل پای باباش یه دایره بود.پاپایو رفت پیش ب کوچیک  و هر دوشون شروع کردن به خوردن بستنی.  پاپایو همینطور که داشت بستنی میخورد به ب ماجرای اومدنش به شهر الفبا رو تعریف کرد انقدر خسته بود که خوابش گرفت. ب کوچیک برای پاپایو یه بالشت آورد تا پاپایو بخوابه . پاپایو حالا که حسابی سیر شده بود سرش و گذاشت روی بالشت و خوابش برد.

 

این مطلب چقدر مفید بود؟

برروی یکی از ستاره‌ها کلیک کنید!

میانگین نمرات 0 / 5. تعداد رای‌ها: 0

اولین فردی باشید که به این مطلب نمره می‌دهد!

دیدگاهتان را بنویسید